چرا لبخند گل پرپر شد و ريخت؟ چه شد آن آرزوهای بهاری؟ چرا در پشت میله خط خطی شد صدای صاف آواز قناری؟ چرا لاي كتابي خشك كردند براي يادگاري پيچكي را ؟ به دفترهاي خود سنجاق كردند پر پروانه و سنجاقكي را ؟ خدا پر داد تا پرواز باشد گلويي داد تا آواز باشد خدا مي خواست باغ آسمانها به روي ما هميشه باز باشد خدا بال و پر پروازشان داد ولي مردم درون خود خزيدند خدا هفت آسمان باز را ساخت ولي مردم قفس را آفريدند (شعر کشف قفس از کتاب به قول پرستو قیصر امین پور) قیصر امین پور هم رفت.

بارها متواضعانه دعوت بچه های کتابخانه های کانون را پذیرفت و صمیمانه لبخند گرمش را هدیه کودکانی می کرد که آمده بودند در نخستین قدمهای نوشتن از شاعر دهکده خوب ما درس شاعری و عاشقی را فرا بگیرند.
کتابخانه ۲۱ کانون تهران در پارک فدک نارمک یک بار او را برای گفت و گو با بچه های نوقلم دعوت کرده بود و او چه با اشتیاق و حوصله به پرسش های ذهن کودکان پاسخ می گفت و تجربه های ارزشمندش را در اختیار آنها قرار می داد.
در ششمین جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان که سال ۱۳۸۲ در مرکز آفرینشهای کانون برگزار شد قیصر به مراسمی دعوت شده بود که برای نکوداشت مصطفی رحماندوست با عنوان صد دانه یاقوت برپا شده بود.
این عکس را بیرون از سالن آمفی تیاتر مرکز آفرینش ها در حالی از او گرفتم که روزهای نخست دوربین در دست گرفتن را چه ناشیانه تجربه میکردم.
روح بلند قیصر امین پور شاد و يادش در تمامی لحظه هایمان جاری باد.